love. مطالب عاشقانه.عکس عاشقانه.....اس ام اس عاشقانه..بامزه..جوک....تفریح و سرگرمی......
در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت. در دشت ، جنگل ، شهر و دهکده گشتی زد. هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت: حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم. فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت: روی زمین وجود دارد! درست کرد و با خود گفت: این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد. اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت: من آن را هم با خود خواهم برد. و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد. فرشته با خود گفت: بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد. به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد. خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت: به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود! فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد. محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش. فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد. تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت: تا رسیدن به بهشت حفظ کرد و آن محبت یک مادر است.


چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی
بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل
من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم،
آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست
سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد
آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال
قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم.
به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند!
من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ،
| Design By : Pars Skin |
